تبليغاتX
باز اندیشی
فکر در میان ما کاملاً انتزاعی است. تفکیک حوزه عمل و نظر و غیر عملی بودن دستاوردهای حوزه نظر نشانه آن است.

 کم ارج بودن مسائل مبتلا به، به عنوان موجودیت های تفکر در میان اندیشمندان و آموزش رسمی، نشان از گفتمان رایج و رسوب آن به صورت فاصله تفکر انتزاعی و انضمامی است.

تفکر درمنطق صوری، متضمن نوعی انتزاع مفهومی است. کلیت سازی مفهومی اساسا "هیچ چیز" نیست. تفکر برای آنکه چیزی باشد، باید ازسطح انتزاع به مقولات انضمامی در آویزد. و البته آنگاه همان "مفاهیم" صرف ِ انتزاعی جان می گیرد و محل نشستن و محمل روییدن معانی جدید تر می شود. از این رو باروری تفکر محتاج انضمامی اندیشیدن است. تفکر از خلال زندگی سر می زند " فکر تنها در بستر زندگی شکل می گیرد".

زبان و سیاست دو شکل مشخص و دو دروازه تفکر انضمامی است. البته این بدان معنا نیست که تفکر درباره زبان و زوایای آن (فرهنگ زبانی، رشد زبانی، گفتمان، قدرت و....) یاموضوعات حوزه علم سیاست و اجزای آن (قدرت، رهبری، نخبگان، ثروت، انتخابات، دولت، جامعه مدنی و ...) به دام اندیشه صرف انتزاعی نمی افتند. بلکه منظور نگارنده این است که این دو - زبان و سیاست - خود موضوعات انضمامی است و چیزی از جنس زندگی است.

نوشته شده توسط عباس اسکندری در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 |
 

شاید بتوان گفت مهمترین تجربه تفکر تجربهء خودآگاهانه از خود به عنوان موجودی فکور است. ادراک این که "خود" فاعل مدرک و شناسا ست، در محور و مرکز میدانِ جهان نشسته ؛ آزاد و مختار است و خلاصه "سوژه بودن" است.

 از این رو تفکر در اولین قدم های خود، با مسئله "هویت" درمی آمیزد. شاید دکارت از این رو طرح گوگیتوی خود را با انسجام بخشیدن بین "بودن" ( هویت) با "اندیشیدن" عرضه کرد. "من می اندیشم پس هستم". گرچه ده ها انتقاد از طرح وی وجود دارد و فرق هویت به معنی استمرار فردیت و یگانگی با سوژه را مطرح می کنند.

تفکر از این جهت و با این خصلت نیز به جهان روزمره و زندگی مرتبط می شود. کشف و شهود خود آگاهانه در خلال تفکر به موضوعات مختلف، احتمالاً شیرین ترین بخش تفکراست. چیزی که منجر به تداوم فکر نیز می شود .

نوشته شده توسط عباس اسکندری در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 |

پیوند بسیار نزدیک "تفکر و تصرف" مسئله ای دیگر در فرایند فکر کردن به فکر است. انسان علاقهء غیرقابل توصیفی به تصّرف دارد. گفتن، خوردن، خریدن، پوشیدن و ... وجوهی از شخصتِ تصرف خواه آدمی است. اَشکالی از زندگی چون مالکیت، ازدواج، سکنی گزیدن، ابزارسازی و... به عینه وجه و خصلت تصّرف گر ماهیت آدمی را نشان می دهد. اما باید دانست بخش اعظمی از "حیات فکری" ما نیز معطوف به تصرف است. فکر کردن خود وجهی از تصرف ذهنی پدیدارها و وضعیت ها است. ضمن آنکه اغلب به کنترل و تصرف فیزیکی پدیدارها و یا کنترل وضعیت ها نیز منجر می گردد. جالب است که ساده ترین توصیفات درباره فکر کردن نیز شکلی از ظرف و مظروف ذهنی را به نمایش میگذارد: وارد کردن تصویر اشیاء در ذهن، همانند خوردن، نوعی دریافت است. و تحلیل آن همچون هضم غذا! 

اگر ادراک (واقعی یا وهمی) و نیز تخیل، بیش ازمالکیت اشیاء عینی، حس تصرف خواه آدمی را ارضاء نکند کمتر از آن  هم نخواهد بود. چرا که در تحلیل نهایی همه این واژه ها معادل سازی انتزاعات مفهومی برای احساس های واقعی و درونی ما است.

درادامه درباره تفکر و نسبت آن با هویت خواهم نوشت. چنانکه شما دوستان اندیشور در این گونه پروژه های فکری یاری ام کنید، سرافرازخواهم بود.  

نوشته شده توسط عباس اسکندری در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 |

تفکر همواره ازدرون زندگی و به تجربه "زندگی" به معنای عام آن شکل می گیرد. درحالی که زندگی کردن خود اغلب به دلیل استعدادهای غریزی آدمی، محتاج سطح بالایی از فکر کردن نیست.

البته حق هم آن است که نه می توان و نه باید تلاش کرد تا فکرکردن؛ فلسفیدن و کنکاش تحلیلی، جزئی از زندگی شود. اما بی هیچ تردیدی  فکر تنها در بستر زندگی شکل می گیرد.

تضادها و ناکامی های روزگار و بن بست های پیش رو که در پایان راه های طولانی وغیر قابل برگشت ظاهر شده است، سوالاتی را می آفریند که از جنس محاسبه ساده سود و زیان نیست. عمیق تر از آن محاسبات است. سوالاتی که به خود زندگی کردن؛ اهداف آن، چرایی آن و فرجامش معطوف است. سوالاتی که به کشف نسبت های فرد (سوژه) با خودش، دیگران و جهانش مربوط است (بحران هویت)

 درست در همین هنگام که فرد خودش موضوع تفکر خویش واقع می شود، به اوج سوژه بودن تبدیل می گردد.  خودآگاهی از "رنج سوال" و به قول میلان کوندرا " بارهستی" و "معنای زندگی" او را در کام تفکر می اندازد. تفکری که تداوم آن ،اصل زندگی را در چنبره خویش می گیرد.

اما زندگی جدی تر و متکی به زمینه های زیستی و غریزی بسیاری است که موکول کردن آن  به بعد ممکن نیست. فکر را می شود به تعویق انداخت.

 تفکر همواره سخت و رنج آور است. محتاج تداوم است و خستگی مفرط می آفریند. شیرینی زندگی همیشه بر تلخی تفکر؛ کنکاش بی پاسخ، تضادها و چراها فائق می آید. و از این روست که در دیالکتیک زندگی و تفکر، باز این زندگی است که دایم باز تولید می شود. گرچه جنس و نوعش همواره متحول می گردد. 

مدرنیته یکی از ظهورات این سنتز مدام است.  شکلی از" زندگی".  زندگی نو . زندگی که از خلال سوال ها و چراها شجاعانه و پاسخ های دم دستی و ساده حاصل شده است.

در مدرنیته فکر کردن شغل شریفی است. به خصوص انواع خاصی از تفکر تنها درغالب مشاغل خاص دانشگاهی امکان بروز  دارد. دانشگاه مدرن، همان مکانی است که تفکر را به شغل تبدیل می کند و بدیهی است که شغل باید خروجی مشخص، ساعات معلوم و نتیجه معین داشته باشد. طرح های درسی باید معطوف به نتیجه باشد، روش ها عینی و مسیر تفکر و پژوهش از پیش کاملاً روشن است. همه ساحات تفکر باید بر مدار عینیت تحصّلی بچرخد و از آن، تکنیک یا همان ابزار کنترل بیشتر حاصل آید. ابزار کنترل نیروهای طبیعی، اجتماعی، قدرت و سیاست.

از این منظر ،تفاوت های زیادی بین علوم تجربی و طبیعی با علوم انسانی و اجتماعی نیست. روش ها یکسان و نتایج از یک سنخ است. علاقه مندان به تفکر در جامعه جدید با افرادی جدا افتاده از هم، که سوالات کوچک و آرزوهای بزرگ دارند؛ در چه جایی بهتر از آکادمی خواهند توانست به تفکر و زندگی، توامان بپردازند؟

اما تفکر خصوصیات منحصر به فردی دارد  که نمی توان  پیوسته آن را در چارچوب ساختارها و نهاد های مدرنیته محصور کرد. تفکر اساساً امری رادیکال است. درست است که طی 400 سال اخیر تجربه گرایی و پس از آن پوزیتیویسم توانسته فکر را به شکل خاصی از تفکر (به اصطلاح) عینی تقلیل دهد. اما در خلال همین مدت تفکر همواره از چنگال ایدئولوژی و منطق تحصّلی و زیر مجموعه های متنوع آن چون رفتارگرایی؛ پراگماتیسم و تداعی گرایی گریخته است. اینطور نیست که شکلی از تفکر، رادیکال است. بلکه تفکر بی هیچ بحثی خود رادیکال و همچون امری نفی کننده ظهور می کند. تفکر همواره سطح عادی و طبیعی پدیدارها را بهم می زند. "کلیت مفهومی" را از جاهای مختلف در طبقه های مشخص جمع کرده و تحلیل می کند.

ساختار تثبیت شده پدیده ها و نهادهای اجتماعی را وا می کاود و از خلال این اقدام چه بسا نظم طبیعی یا سازمانی را که قدرت و هژمون موجود، خود را برپایه آن استوار کرده است ، بهم بریزد. از این رو هم در جامعه و هم مشخصاً در آکادمی فکرکردن واجد نوعی "حفاظت اطلاعات" است.  یعنی ساختاری که به "هدایت فکر"! ، "جامعه پذیری"،  تنظیم برنامه های درسی، کنترل سوالات! و تعیین پاسخ های مطلوب و خلاصه "مهندسی اجتماعی"! مبادرت می کند. طرح درس، موضوع سخنرانی، تشکل علمی، گفتمان های رسانه ای ، تبلیغات سیاسی، چاپ کتاب و مقاله و خلاصه " تولید همه کالاهای فرهنگی"!!! باید از رژیم خاصی از حفاظت و اطلاعات تبعیت کند تا «سلامت  جامعه!» را به خطر نیندازد!  تشبیه خوراک جان و خوراک تن، تشبیه بسیار مناسبی برای ایجاد حداکثر رژیم سانسور است. تفکر باید رام  گردد و از چارچوب نتیجه مطلوب و مختار هژمون و ارباب قدرت خارج نشود!

نوشته شده توسط عباس اسکندری در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 |

می توان چنانکه معمول و مرسوم است تفکر را از بعد نتیجه و محصول بررسی کرد و برای آن ملاک های مختلف و شاخص های قضاوت پی ریخت. فلاسفه بزرگی بوده اند که با توجه به ابزارگونگی تفکر چنین خواستی را عمومیت بخشیده اند. و در این اواخر اصحاب مکتب عمل (پراگماتیست ها) و اصحاب مکتب تکثر.

تجربه گرایان روانشناس نیز از اوائل قرن گذشته تا کنون همواره درباره این بعد تفکر اندیشیده و بهره های فراوانی به خلق خدا رسانده اند. خلاصه کلام این رویکرد فراگیر دو چیز است: ۱- افزایش امکانات زیستی و ۲- ایجاد سازگاری بیشتر انسان با محیط خویش . بدیهی است که سازگاری هم بخشی از ازدیاد امکانات زیستی است. اما اهمیت آن به خاطر سیطره تکثرگرایی که قطعیت را منکوب می کند؛ باعث تاکید مضاعف بر این دومین است.

اما می توان تفکر را از زاویه عزم و فرایند هم بررسی کرد. صرف نظر از طرح ریزی (مثلا علمی و تجربی) معطوف به هدف برای تفکر، شاید بتوان از عزم "فکر کردن" سخن گفت. در نوشته پیشین تلاش شد تا این وجه اندیشه ورزی مطمح نظر قرار گیرد. و با نگاه به این وجه تفکر بود که ان را بی تعهد، پرسشگر، طاغی و رادیکال، و خلاصه سیاسی فرض کردم.

دوستان خوبی در جریان این بازاندیشی وارد شده و بازار بی رونق کلام مرا به کالای پر مشتری فکر خویش رونق بخشیدند.

کانت علیه الرحمه نیز بنیاد فلسفی خویش را در میانه نظریه های استعلایی (منطق و فلسفه  استعلایی) و تفکر تجربی معطوف به عمل (مشخصاً تجربه گرایی هیوم) بنا کرد. و عجب بنای عظیم و شگرفی! شاید ما نیز بتوانیم هنوز از فلسفه هایی چنین سود برده و تفکر را جانی تازه بخشیم.

در پست بعدی از "تفکر انضمامی" خواهم نوشت. «دوستانِ غارِ تخیلات بی حساب»، خود را از هم اکنون برای پربارشدن این بحث آماده کنند!

نوشته شده توسط عباس اسکندری در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 |

تفکر راستین نوعی ضد هژمونی است. نوعی به چالش کشیدن وضعیت موجود. 

چه وضعیتِ موجود ذهنی و چه وضعیت موجودِ اجتماعی. و از این رو فکر کردن اساساً امری رادیکال است. پس تفکر ماهیتاً امری سیاسی است. 

تفکر چه محافظه کار و در خدمت سیستم باشد، ویا رادیکال و آنارشی و بر هم زننده هنجار گفتمانی، به هر حال امری سیاسی است. و تفکر در این نسبتِ خود با سیاست، معنا می یابد.

تفکر ذات گرا و پیرو منطق خطی این همانی، محافظه کار و موید هژمون است. زیرا این نوع تفکر، محتاط اندیشی لازم را برای "حفظ امنیت"! جامعه در نظر دارد. تفکری که جواز نشر و پخش می گیرد، تدریس می شود و خلاء ها را پر می کند. در مقابل، تفکر رادیکال خلاءها را خالی نگاه می دارد تا دیده شود و آنگاه مسئله را فریاد می زند. اما سوال حقیقی رادیکال است. ضد هژمون بوده و هرگز به راحتی جواز نشر نمی گیرد. 

ظهور اجتماعی تفکر به "دیده شدن" و در گفتمان قرار داشتن بسته و وابسته است. به اینکه خود را برای استحکام مفصل بندی مفهومی و زبانی جدیدی عرضه کند. اگر تفکر اندکی از گفتمان رایج "فرا" تر رود، زود مورد خطاب و عتاب قرار می گیرد و به شکلی کاملاً خشونت بار بر چسب خورده، ایزوله شده و طرد و نفی می گردد. درحالی که  تئوری های همسو با هژمون، به هزار زور و ضربِ تبلیغاتی، دانش و مکانیسم های القاء و نفوذ ذهنی، «دیده» می شوند و بدین نحو به گفتمان رایج و مسلط تبدیل می گردد.

گاهی نیز هژمونِ فریبکار، تفکری اصیل را با قرار دادن در قالب ها و دسته بندی های دانشگاهی و تخصصی از انظار دور نگه می دارد و به این نحو آن را از کار ویژه حقیقی و رادیکال خود منتزع و جدا  می کند. چنین تفکری به ندرت "دیده" می شود.

ممکن است زمانی از شنیدن زندانی کردن فلان ادیب، جامعه شناس و حتی دانشمند علوم تجربی درحاکمیت استالینی تعجب می کردیم. بخصوص وقتی آن بیچارگان به جرم انتشار و علاقه به "علم غیر کمونیستی" محکوم می شدند. موارد و مصادیق این مورد اخیر (دانشمندان علوم تجربی) بیش از همه تعجب برانگیز بود. اما اکنون "ماهیت سیاسی دانش" و نسبت قدرت با دانش کم و بیش روشن شده است. 

پی نوشت1: این بحث کاملا مفهومی است و منطبق برمصادیق خاصی نیست . بنابراین در کاربرد کلمه "هژمون" و "وضع موجود" به هبچ کشوری و نظام سیاسی آن نظر ندارم. 

پی نوشت 2: خاستگاه اصلی این بحث ها در غرب بوده است. منتقدین وضع موجود غربی مثل فلاسفه انتقادی و مکتب فرانکفورت و یا فیلسوف های رادیکال مثل ژیژک و فوکو و... بنابراین گمان نکنید این نوشته ء سیاسی برای زیر سوال بردن شکلی از حاکمیت سنتی و دینی مثلا در ایران است. این نوشته می تواند شامل جاها و سیستم های حکومتی مختلفی باشد.  به هرحال من بحث مفهومی کردم و مصادیقش با شما.

نوشته شده توسط عباس اسکندری در جمعه نوزدهم اسفند 1390 |

تفکر، فرایندی به غایت جدی و حتی دردناک است. تفکر تفنن نیست. سوالنامه و پاسخ امتحانی یا پاسخ های از پیش تعیین شده برای کسب امتیاز در گزینش ادرات و یا تلاشی برای حل مسئله و در مقابل کسب پاداش در مسابقات علمی نیست.

تفکر با مسئله آغاز می گردد. از آن رو واجد نوعی درگیری ذهنی صعب و سنگین است. نوعی فشار و حتی زخمی دردناک بر وجود است... مسیر جدیت تفکر نیز هرگز مانند تست های هوش از پیش معلوم نیست. حرکتی آرام ولی کورمال کورمال است. چشم های ضعیف در سیاهی عمیق با پاهایی برهنه و دشتی پر از تیغ و خار و چاله و صخره. تفکر این چنین مشی است.

 با اینکه سیر تفکر سخت و صعب و دشوار است. اما بارقه های «دریافت» یا به قول « طبرسی»  « انکشاف» همچون الهام های ابهام آمیز "در آن" ظاهر می گردد. در لحظه های خاص که در آن آدمی با وضعیتی شگرف، غیر عادی و غیر مالوف رو به رو می شود، مسئله ها و بارقه هایی ناگهانی و مبهم ظهور می کنند. لحظه هایی همچون لحظه مواجه با مرگ کسی، خطر های بزرگ برای جان خویشتن و نزدیکان، وضعیت دهشتناک زندگی کردن، دریافت ناگهانی تکرار و بیهودگیِ بودن، دریافت پوچی و بی معنایی زندگی، ابهام گذر زمان و...

بارقه های گفته شده به زبان نمی آید و اغلب خیلی زود محو و کم رنگ و گم می شوند. تفکر از این رو نیز صعوبتی مضاعف دارد. شوک های تفکر یا سیلی های اشراق، همان است که تفکر را از خط سیر « حرکت ذهن از مجهول به سوی معلوم» متمایز کرده و فراتر می برد. همین بارقه های ناگهانی و الهام گونه است که تفکر را از کنکاش عقلانی صرف فراتر برده است و اشراق یا حضور بلاواسطه فرد با وضعیت و پدیده را مطرح و پرطرفدار کرده است.

این تجربه بلاواسطه حقیقت یا بارقه های آن است که تفکر را شکل می دهد. مسئله می سازد و ذهن را وادار می کند پیرامون آن به مفهوم سازی یا پیوند مفهوم ها به یکدیگر مبادرت کند.

 تفکر راستین که زود تن به ذات پنداری و منطق این همانی نمی دهد، چیزی فراتر است از آن چه در منطق و فلسفه قدیم آمده است. تفکر وجهی از عدم تن دادن به واقعیت زندگی است.

نوشته شده توسط عباس اسکندری در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 |
 بازی روزگار بازی هول انگیز بی سرانجامی است! بازی گنگ و گیج و بی رحم. بی ملاحظه نگاهی، بی ملاحظه اشتیاقی، نه کوچک می شناسد نه بزرگ! و نه کوتاهی دستانی که می جویدش! عمری که صرفش می شود، اشکی که می ریزد،... 
زندگی کردن مرارات همیشگی است. حتی بی آن همه سختی و رنج که در اطرافمان استخوان خرد می کند و جان می گیرد و آدمی را که به خود غره شده همچون کاخی فرو می ریزد و درهم می کوید، باز هم زندگی را اعتمادی نیست. گویی آدرس زندگی همچون کوچه ی بن بستی با پایانش شناخته می شود. با فرو ریختن ها.

کاش مرگ آگاهی و درک این پایان های مکرر، دستمان را بگیرد تا عمر باقی مانده را صرف اشتیاق نگاه کودکان کنیم. در راه خنده پایدار مردم، در پای احسان به خلق خدا. در راه عشق و پاکی. 

نوشته شده توسط عباس اسکندری در سه شنبه نهم اسفند 1390 |
چشم تو اگر بیند داغ دل محزونم 

از داغ دلم  چشمت، صد داغ به دل گیرد. 


درخواست: نظر شما درباره معنا و ساختار این بیت چیست؟

نوشته شده توسط عباس اسکندری در چهارشنبه سوم اسفند 1390 |

To be, or not to be: that is the question.

همه ما بارها این جمله را شنیده ایم. اما نمی دانم این سوال فلسفی وجود گرایانه چقدر به دل شما می نشیند؟ چقدر با آن ارتباط برقرار کرده اید؟ و چقدر در پیچ و خم های مرارت بار زندگی، سوال شما نیز دقیقا همین سوال بوده است؟ 

آدمی برای زندگی عرصه های گوناگونی دارد. زندگی که فقط نفس کشیدن نیست؟ از این روی شاید این سوال را برای هر عرصه ای از ظهور زندگی خود بپرسیم. گرچه این گونه پرسیدن، عمق جانکاه اما واقعی این سوال را می پوشاند و حقیقت سوال پنهان می شود. 

خیلی از ما در فغالیت های اجتماعی و سیاسی از خودمان می پرسیم تا کی باید در این عرصه از ظهور و نمایش ( اغلب مسخره ) خویش، حاضر و فعال باشیم؟ شاید اکنون مرگ این قطعه از وجود ما لازم باشد. بسیاری خداحافظی می کنند و برخی بی آنکه رسماً مراسم مرگ خویش را اعلام کنند، روی در نقاب فراموشی می کشند. گرچه این مرگ، مرگ نیست. بیشتر به شوخی شبیه است. وقتی آمدنت از روی تفنن باشد، رفتن نیز سوگواری و غصه و نام گذاری سنگینی مثل مرگ را لازم ندارد.

اما ما به این نکته نوجه نمی کنیم که در سرتاسر زندگی خویش بارها قطعه های مختلفی از خویش را کشته ایم، پایان داده ایم، و یا به کلی نسبت خویش را با آن انکار کرده ایم. این هم وجهی از بازی مرگ و زندگی است. این عرصه ای از سوال بودن یا نبودن است. 

نوشته شده توسط عباس اسکندری در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 |
تجربه تاریخی نشان داده است که بسیاری از نظام های سیاسی، با نگاهی تاریخ نگرانه دغدغه سعادت و خوشبختی جامعه انسانی را داشته اند. 

در این نظام ها "اتوپیا" و وصول به ارمانشهر موعود هدف غایی است و ایدئولوژی راه رسیدن به آن هدف مقدس. 
هرمخالفی با این ایدئولوژی در واقع مخالف سعادت عمومی و رفاه اجتماعی تلقی شده که در برابر تحقق آرمانشهر مقدس -که الگوی همه بشریت خواهد بود- ایستاده است. پس خشونت و حذف مخالف به خاطر ارزش و فضیلتی بسیار بزرگ که سعادت بشری است، مشروعیت یافته و اعمال می گردد. 
همین برداشت از اتوپیا و ایدئولوژی بود که لنینیسیم و استالینیسیم را قوام داده و نیز حکومت های کمونیستی، فاشیستی و در برخی کشورها؛ حکومت های ایدئولوژیک را مستقر و مسندام کرد. و روشن است که اغلب، این اعتقاد و مرام سیاسی به برقراری جهنم به امید ایصال و ایجاد بهشت ختم شده است.

در مقابل بسیاری از اندیشه ها و اندیشوران بر این اعتقادند که سعادت به فرد انسانی بستگی دارد نه جامعه انسانی. خوشبختی احساسی است که رضایت از حیات و زندگی را به ارمغان می آورد و آرامش حاصل از این نگرش و رضایت، همان است که همگان در جستجوی آنند. برخی با خدمت به مردم و برخی با توسل به آموزه ها و مناسک دینی، برخی با غرق شدن در دانش، برخی با هدفگذاری های محدود زندگی، برخی با بلند پروازی های اقتصادی، برخی با خوش گذرانی و شهوت رانی و... این آرامش را می جویند. و البته ممکن است آن را به دست آورند یا نا امید شده و ناکام شوند.

به هرحال در این چارچوب نظری سعادت نه یک وضعیت از پیش تعریف شده اجتماعی بلکه یک احساس و نگرش فردی است. از این روی به هیچ وجه الگوی یکسان و فراگیری برای سعادت و خوشبختی وجود ندارد و جستجوی آن بی راهه ای است که به نابودی سرمایه های فردی، اقتصادی، اجتماعی جوامع منتهی است. 

در این کنکاش و در مواجهه با این نظر اخیر که مشتاق و پیرو بسیاری یافته است، با برخی سوالات خاص رو به رو می شویم. ما در مواجهه با این نظر اغلب به یاد آموزه های لیبرالیسم می افتیم. زیرا لیبرالیسم داعیه نفی ایدئولوژی ها را دارد و در این راه ایدئولوژی های اجتماعی نگر را بیشتر مورد رد و انکار قرار می دهد. لیبرالیسم با تاکید بر روال طبیعی زندگی و دستان نامرئی سامان اجتماعی و نیز با تاکید بر فردیت و خواست فردی مفهوم خوشبختی مهندسی شده و طراحی جامعه خوشبخت را نفی می کند.

از سوی دیگر این اعتقاد که  از زیر بار سال ها تجربه سخت و جانکاه تاریخی سر برون آورده با آموزه های آئین های عرفانی و نحله های فردگرای ادیان، مانند بودائیسم و مسیحیت،  سازگاری بیشتری دارد.

با همه این ها باید پرسید آیا لیبرالیسم با آن همه نحله و شاخه سیاسی و اقتصادی خود، یک ایدئولوژی اجتماعی نیست؟ آیا لیبرالیسم دغدغه سعادت جامعه بشری را ندارد؟ 

اگر پاسخ منفی باشد، پس این ایدئولوژی و بالتبع آن لیبرال ها باید نسبت به الگوهای عمل جمعی گرایشات دینی؛ ایدئولوژی های سیاسی و... بلاشرط باشند. اما می دانیم و باز تجربه تاریخی به ما گوشزد می کند که اینگونه نبوده و نیست.

چرا لیبرال ها با طراحی های اجتماعی برای سامان زندگی مردم مخالفند؟ آیا در یک نگاه و داوری واقع گرایانه احتمال خوشبختی، کسب کمالات، هنر و اخلاق برای یک نوزاد متولد در منچستر یا نیویورک بیشتر از نوزاد متولد در دارفو، کابل یا نیجر نیست؟ آیا شرایط محیطی، آموزشی و خدمات تکنولوژیک در آگاهی وسلامت و در نتیجه حسن خلق و بزرگ منشی و دارایی آدمی بی تاثیر است؟ و اگر نه چرا باید از برنامه ریزی و مهندسی اجتماعی وآموزشی و فرهنگی بهراسیم؟ و جالب اینکه همین لیبرال ها الگوهای توسعه اقتصادی را طراحی و اشاعه می دهند. 

آیا راه میانه ای هست؟ راهی که امتیازات برنامه ریزی اجنماعی را دارا بوده و در عین حال الگوی اجتماعی را بدون عوارض سنگین اتوپیاگرایی و ایدئولوژی اندیشی ارائه نماید؟ راه سوم کدام است؟ 

سال ها دولت رفاه که بر آمده از اقتضائات دوران رود اقتصادی نیمه اول قرن گذشته بوده به عنوان راه میانه مشتاقان زیادی را با خود همراه کرد . بعد ها سوسیال دموکراسی اروپایی با تاکید بر عدالت نسبی و دموکراسی سیاسی بر برنامه ریزی اقتصادی رهنمون بود.

در مقابل محافظه کاران به دنبال شیوه و مدلی بوده اند که راه آشتی دادن سنت با مدرنیته، تکامل هماهنگ و عاری از آشوب و تضاد این دو را در حیات اجتماعی ارائه نماید. راهی که حسنات و خیرات مدرنیته را همراه و همگام حسنات سنت بجوید و نیز سیئات سنت را هضم و هدم کند و سیئات مدرنیته را نیز مهار.

این نگرش بخصوص برای ما و جامعه نه کاملاً سنتی و نه کاملاً مدرن ما که از درون شرقی و از برون غربی است، و به اصصلاح در حال گذر طولانی و طی نشده به مدنیت است، مفیدتر و کار آمد تر می نماید. زیرا نوید بهره و حظ مناسب و متناتسب از سنت و مدرنیته را دارد. هر چند که گفتار دل انگیز و کردار محافظه کاران شرقی که امیدهای بسیاری را تازه می کند، در عمل نه وضوح عملی و شمول کافی دارد و نه عملاً به کار آمده و مجال خودنمایی و برون آمدن از بوته تجربه را یافته است. زیرا لیبرالیسم و تنوع سالاری بازاری رسماً راه هرگونه تامل و عمل محافظه کارانه را در کشورهای شرقی بسته است. در حقیقت در شرق متعصب ترین محافظه کار سیاسی – فرهنگی، از حیث اقتصادی راهی جز اقتصاد بازار آزاد را نمی جوید و از این حیث لیبرال است.

اما ابتداء محافظه کاری باید به سوالات و اشکالات عدیده معرفت شناسی و روش شناسی خود پاسخ گوید: 

چگونه می توان سنت را با مدرنیته که اساساً گسست دامنه دار از سنت است جمع کرد؟ مبانی نظری مدرنیسم را چگونه می توان نادیده گرفت؟ مبانی که خود را با نفی اصول اعتقادات و بنیان ارزشی زندگی سنتی عرضه کرده است.

آیا می توان با فلسفه غیر مدرنیستی، مدرنیته را پذیرفت؟ چگونه در فضای مدرن از سنت قدیم می توان سخن گفت؟ و...

7 دی 1388

نوشته شده توسط عباس اسکندری در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 |
 
بسازم خانه ای بنیاد از عشق 

بگویم ناله ای فریاد از عشق 

سرایی را گل افشانیم از شور 

چو ویرانه شود آباد از عشق 

هزاران کودک مکتب ندیده 

شود پرورده و استاد از عشق 

گهی محزون، گهی در خون، گهی مست 

به کامی هم شود سرشاد از عشق 

اگر تنها یکی شیرین دیده ست 

کند صد بیستون فرهاد از عشق 


پی نوشت : 

1-  25 سال پیش وقتی جوان(تر) بودم آخرین غزل سنتی ام را چنان که دربالا خواندید سرودم. شاعری نام آشنا چنان دندان هوس شعر را از  درونم کند که دیگر هرگز غزل نگفتم. اصلاً سرودن شعر را رها کردم. جز قطعه پاره هایی پراکنده. اما راستش هر وقت دفتر های قدیمی را می بینم دلم می سوزد از آن همه شور جوانی و خیال عاشقی و عزم شاعری. 

2- از غزل بالا همین قدر به یادم آمد در اصل 10 بیت بود. 

3- لطفا فکر اصلاح به سر مبارکتان نزند، همین جوری نوشتم خیال شاعری ندارم والله .   


نوشته شده توسط عباس اسکندری در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 |
غیرت چیزی از مقوله با تو بودن است. ولی ما را غیریت فرا گرفته !

با تو ام؛ 

شهید حسن مقدم 

شهید مصطفی احمدی روشن .

و...

پی نوشت: حرفهای من اغلب سیاسی نیست . من از سیاست چیزی نمی دانم.   

نوشته شده توسط عباس اسکندری در جمعه سی ام دی 1390 |
بگذر

 ای کاروان لبخند و شادی 

برشن زار لب های من. 


بگذر 

از آنجایی که "پرچم حسرت" کوفته ام

 و تکیه "کاش" برساخته ام ؛

ز کوچهء خاطره های دور دست کودکی ام .


اشکی که روان است،

آهی بی رمق، 

دامان تو را می گیرد،

امروز. 

نوشته شده توسط عباس اسکندری در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 |

سفر


نوشته شده توسط عباس اسکندری در جمعه نهم دی 1390 |

وبگرد عزیز سلام . به دلیل طولانی بودن مطلب مجبور شدم گفتگوی فی مابین را در این وب لاگ ادامه دهم . زیرا  درج مطالب در کامنت های پرگار بهرام دردسر زیادی داشت . نظر اجمالی مرا در ادامه مطلب مطالعه بفرمایید. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عباس اسکندری در چهارشنبه هفتم دی 1390 |
آیا فراموشی پدر خواندهء بی هویتی است؟
نوشته شده توسط عباس اسکندری در چهارشنبه سی ام آذر 1390 |
وقتی انسان وارد کنش خاص اجتماعی می شود در سایر امور هم با منطق همان کنش خاص تصمیم گرفته و عمل می کند. و این  یعنی درهء عمیق و خطر خیز ناخوداگاهی!
نوشته شده توسط عباس اسکندری در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 |
زانو زده ام در پیشگاهت !

 کو خنجرت؟

نوشته شده توسط عباس اسکندری در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 |
ما آدمیان " آینده" را چگونه تصور می کنیم؟ مسئله آینده به عنوان امکانی زمانی، (زمانی که می تواند به عنوان فرصت و مجال در اختیار ما باشد) اغلب مسئله ی مهمی در نظر گرفته نمی شود.

بیشتر آدمیان به صورت روز مره امید به دریافت این فرصت را در پسِ ذهن خویش داشته و نسبت به آن حساسیتی ندارند. گرچه درباره محتوا و اتفاقات آینده هر دم نگرانند و دغدغه مند.

همه ما بدون نظر داشت و توجه (آگاهانه) به امکان از دست دادن این فرصت، به زندگی خویش ادامه می دهیم، و این طبیعی است. زندگی باید کرد. 

اما مسئله فقدان احتمالی آینده (احتمالی که در مقیاس زمانی قطعیت دارد. دیر و زود دارد و سوخت و سوز ندارد) نزد برخی از مردم، مسئله ای است.

موضوع فقط به احتمال وقوع مرگ خلاصه نمی شود. گرچه این مسئله، این دغدغه، معمولا ً با احتمال مردن یا چیزی شبیه به آن ! رخ می نمایاند. 

احساس این فقدان محتمَل، می تواند همان کارکردهای ناخرسندانه یا خودآگاهانه مرگ را در برداشته باشد. 

آنان که در آستانه مرگ هستند، محکومین به اعدام ؛ بیماران صعب العلاج و حتی سالخوردگان که زمانی بسیار کم برای ادامه حیات خویش را متصورند، به خوبی با این حس ّ جان دار و مستمر "فقدان" دست در گریبانند. 

اما این آینده دقیقاً چیست؟ جایی که می تواند زندگی تداوم یابد! جایی که "من" مستمر می شود. و زمانی مثل همه آن زمان هایی که پیشتر در اختیار داشتم و گویی چیزی بسیار پیش پا افتاده بود. زمانهایی که به راحتی و بدون درک گذرانِ آن، در میانه ماجراها یا پندارهای طولانی ما " مصرف شد. 

این آینده مگر قرار است چه چیزی در اختیار ما گذارد که احساس فقدان آن همچون یک " تروما" ، یک آسیب و ضربه، همچون یک عارضه، اکنونِ ما را به خود مشغول می کند؟ 

ارزش زمان با درک تدریجی فرصت های از دست رفته، اشتیاق حفظ حداقلی آن را حتی همراه درد و رنج و بیماری، موجب می شود. 

نوشته شده توسط عباس اسکندری در پنجشنبه هفدهم آذر 1390 |